تبليغاتX
لوچ خندان
لوچی درد نیست که درمانست و از اینروست که لوچ خندانست
 ؟
 

: " محدودیت" موجب رشد قدرت خلاقه  هنرمند میشه!

: "  فقر"  باعث خلاقیت هنرمند میشه!

: " رنج و عذاب" عامل تحول روحانی در انسان میشه!

: " سانسور" عامل رشد خلاقه ی هنرمنده! 

واقعن " رنج"و " فقر"و " عذاب" و... عامل " رشد"و " تحول"و " خلاقیت " هستن؟

|+| نوشته شده توسط فرهاد در جمعه هفدهم خرداد 1387  |
 انا لله ان الا الیه الراجعون



بدینوسیله به اطلاع مشتریان محترم میرساند که به علت شروع اجراهای نمایش" ناکجا آباد" به وسیله این جانب در جریان جشنواره ی تئاتر هلند، این دکان تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد.
مراجعین میتوانند موقتا و به ناچار با رجوع به دکانهای مجاور مایحتاج خود را تهیه فرمایند.


|+| نوشته شده توسط فرهاد در پنجشنبه دوم خرداد 1387  |
 من نمیشناسمش

 


 

یکی از وحشتائی که از سفر به ایران دارم اینه که مبادا مثل دهها باری که قبلن پیش اومده یکی از راه برسه و ازم بپرسه: شما که هلند زندگی میکنین و  دستی در کار هنردارین حتمن آقای فلان رو میشناسین که از هموطنانمونه و فیلمسازی صاحبنام در هلنده و حالا با کبکبه و دبدبه به ایران برگشته و داره میره که چنین کنه و چنان! ایشونو چقدر میشناسین؟


چی باید بگم؟! که خوب میشناسمش؟

بگم که میدونم با چه حقه بازی و پدر سوختگی" صاحبنام" شده؟

بگم که نامش بر خلاف اطلاعاتی که به شما رسیده نه به عنوان یه " فیلمساز برجسته" بلکه " سارق و جیب بر" در بین جامعه ی سینمائی هلند معروفه!

باید بگم که چه بلائی سر اسم و اعتبار جامعه ی ایرانی در اون مملکت آورده؟

باید بگم که اسم این بابا همه جا مایه ی ننگ هنرمندای شریف ایرانی مقیم هلنده؟

بگم که به علت محبوبیت و موفقیتش در هلند نیست که در حالت تقریبن فرار از هلند به ایران برگشته و الانم با هزار دوز و کلک سعی میکنه گلیم پاره پوره شو از آب بیرون بکشه!

بگم؟... بهتره که هیچی نکم.

 در جواب، فقط به این اکتفا میکنم که بگم: بله، خوب میشناسمشون.
 و راهمو کج کنم و برم که سوال کننده فرصت نکنه که بپرسه: چه جور آدمیه؟
|+| نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  |
 !
|+| نوشته شده توسط فرهاد در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  |
 میخ!


دوستی ترجمه ی کتیبه ای از دوران هخامنشی رو برام فرستاده بود و البته خود متن اصلی رو

(سوء تفاهم نشه! منظورم تصویر متن بود وگرنه اگر اصل کتیبه رو فرستاده بود، به شیوه ی مردان غیور ایران زمین این زمان، بی خیال تاریخ و گنجینه های ملی، تا امروز ده بار به دلار تبدیلش کرده بودم و بلانسبت بلانسبت در جزائر ملکوتی قناری لم داده بودم و دعا به جون کورش کبیر میکردم! و بیخود هم با نوشتن این مطالب وقت گرانبهای شما و عمر عزیز خودمو تلف نمی کردم!)

 

ترجمه ی کتیبه نکات جالبی داشت اما چیزی که بیشتر نظرمو جلب کرد خود کتیبه یعنی

" خط میخی"ش بود.

از دید یه نا آشنا ،خط میخی چیزی غیر از تعداد زیادی میخ نیست که یه آدم باحوصله و شاید هم بیکار چیده شون کنار هم! اما از نظر یه اندیشمند دریچه ای به تاریخ و فرهنگ یه ملته. برای من به عنوان آدمی که توی هر چیز دنبال بی ربط ترین ارتباط میگرده، وسیله ای برای " گشودن بالهای تخیل" م بود! شاید سفری به جهانی از دست رفته! طرح سوالاتی درباره ی رگ و ریشه مان! از کجا اومدیم و به کجا و از چه راه باید بریم؟ و از این دست سوالای پیش پا افتاده!

 

اگه قبول کنیم که خط تصویر زبان ه، پس باید قبول کنیم که زبانمون هم در اون دوره میخی بوده! یعنی با ایجاد صدای" تق تق" با هم ایجاد ارتباط میکردیم؟! پس موسیقیمون چی جوری میتونسته باشه؟ سازهامون چی؟! یعنی فرهنگمونم میخی بوده؟ بنابرین "اداره میخ و هنر" هم داشتیم؟!

هزاران سوال بی جواب به ذهنم هجوم میارن، اینکه چرا پدران ما از میخ برای بیان مقاصدشون استفاده میکردن؟! چرا میخ؟ چرا.............................؟!



|+| نوشته شده توسط فرهاد در جمعه بیستم اردیبهشت 1387  |
 هموطنان

 


بعد از مهاجرت به سرزمین بیگانه اولین پدیده ی نا آشنائی که برای خوش آمد گوئی به پیشوازت میاد" غم غربته" که تا سالهای سال کنارت اطراق میکنه و میشه مونس شب و روزت! هیچ کس از این قانون مستثنا نیست حتی من!!

تابستون به اینجا رسیدم و برای اینکه عیشمون کامل بشه زمستون سخت هلند، با گردبادای سوزنده ش زودتر و خشن تر از هر سال از راه رسید! دیگه حتا برای فرار از تنهائی هم نمیشد پا از خونه بیرون گذاشت. با رسیدن بهار( با بهار ایران اشتباه نشه! صحبت از آفتاب گاه گداری و دمای 10 درجه بالای صفره!) ما که سخت دلتنگ طبیعت بودیم به تنها محل گردش در شهر رفتیم که " باغ وحش" بود! خیلی از حیوونا آشنا بودن و بودن حیوونائی که هرگز نه دیده و نه شنیده بودیم و بنابر این به هر حجره ای که میرسیدیم اول نگاهی به تابلوی اطلاعاتش مینداختیم و بعد به خود حیوون.

نگاهم روی یکی از تابلوها خیره موند، نوشته بود: دانکی- اهل ایران! با خوشحالی نسرین و ترگل رو صدا زدم که: بشتابید! یه هم وطن! هر سه با عشقی وصف نشدنی به چهارفقره الاغی که سرمست ازآزادی زندگی تو باغ وحش روتردام به چرا مشغول بودن نگاه میکردیم و بعد به همدیگه و انگار با نگاهمون به هم میگفتیم که دیگه تنها نیستیم و دوران غربت هم مثل تمام دوران دیگه به سر میرسن!

 بعدها دیگه اون الاغا رو ندیدیم، شاید به یه جای بهتر برده بودنشون، شایدم برشون گردوندن به وطن! هر جا که هستن شاد و سلامت باشن!

|+| نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 جامعه شناسی آبکی!


" جینو"ی خدا بیامرز معتقد بود که" اونور آبیا" از ریشه با " اینور آبیا"- یعنی خودش!- فرق دارن!

" اینوریا"- منظور خودش!- مردمی با اصل و نسب، میهندوست، فداکار و با فرهنگن وبه جاش تا دلت بخواد " اونوریا" پدر سوخته، بی ریشه، الکی خوش، وقیح،دزد و راهزن هستن! " جینو" به شدت به این عقاید پابند بود اما تنها مشکل نظریه ش این بود که همه ی نوزده خانواری که" اینورو اونور آب " روستای Roveretto  زندگی میکردن با هم فامیل بودن! و نیمیتونست تفاوت اساسی بینشون باشه.


این ماجرای" اینور آب و اونور آب" هم از اون حکایتای بانمکه که سالهای اخیر ورد زبون هموطناس.

"اینور اب" ظاهرن یعنی ایران و "اونورآب" هم لابد بقیه ی دنیا!

به عبارتی اینکه یعنی" اونور آب" همون بهشت موعوده و ... تو خود بخوان حدیث مفصل!

و لابد " اونور آبیا" دارای خواصی هستن که طبق تقسیم بندیای اسطوره ای با "اینور آبیا" صد و هفتاد-هشتاد درجه توفیر داره! شایدم یکی باید به دیگری حق و حساب بده یا حساب پس بده!

این قضیه نه فقط بین مردم کوچه و بازار بلکه توی دنیای هنر و هنرمندی هم رایجه، حتی بعضی از دوستان که این قضیه رو جدی گرفتن متقاعدن که هنر"اینور آبیا" با " اونور آبیا" با هم تفاوت اساسی داره!

|+| نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387  |
 سرگیجه



*
هنرهای رزمی
صنایع نظامی
ورزش ماهیگیری
هنر آشپزی
صنعت جهانگردی
هنر فیلمسازی
صنعت سینما
ورزش شطرنج
هنر فوتبال
هنر مهر ورزی
صنعت مخابرات
ورزش کشتی
هنر کشتی
ورزش مجسمه سازی
هنر چلوکباب
صنعت طالع بینی
هنر شعبده بازی
صنعت مشت و مال
ورزش تخته نرد
هنر سیرابی خواری
.
.
.
همینطور بگیر و برو  تا سرگیجه بگیری!
_________________________________________________________
*  این پست برای دوشنبه تونه!
|+| نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  |
 ویک-اند!
دوستان،
امروز شنبه س و به عبارتی فیتیله! اینجا تعطیله! برای اینکه اگه اینجا سر زدین و وقتی پست جدیدی گیرتون نیومد، نرین صفحه بذارین که " سرباز گمنام" ما رو مچل کرده و از این حرفا، براتون هر- به قول این نامسلمونا-: " ویک-اند" یه طنزنگاره میذارم که دست وردارین! فعلن عزت زیاد تا دوشنبه!


|+| نوشته شده توسط فرهاد در شنبه هفتم اردیبهشت 1387  |
 مظنون

 


سالها قبل وقتی اولین بار از ایران عازم فرنگ بودم تو فرودگاه مهرآباد مامورین با خشونت و سوء ظن از سر تا پامو بازرسی کردن که مبادا چیز غیر مجازی رو با خودم از کشور خارج کنم! بهم مظنون بودن و شایدم حق داشتن!

تو فرودگاه فرانکفورت مامورین آلمانی به ظن اینکه چیز غیر مجازی وارد مملکتشون میکنم، از نوک پا تا فرق سرمو گشتن!

وقتی ساعت 4 صبح به ایستگاه قطار " لاهه" رسیدم یه مرتیکه ی جاپونی مست به ظن اینکه تروریسنم پلیس خبر کرد!

وقتی برای دیدار دوستام با ماشین نمره ی هلند به آلمان رفتم پلیس مبارزه با مواد مخدر به جرم " مظنون به حمل مواد مخدر" بازداشتم کرد که بعد از اینکه فهمیدن که عرضه ی این کارا رو ندارم با اکراه ولم کردن!

وقتی به ایتالیا رفتم، مامور امور خارجیان به ظن اینکه یه ایرانی خرابکارم که تو فروش مواد مخدر از هلند هم دست دارم توی امور قانونی اقامتم موش میدووند!

وقتی بعد از سالها دوباره به هلند برگشتم پلیس مرزی به ظن اینکه یه ایرانی تروریست هستم که از راه قاچاق مواد مخدر از آمستردام با مافیای ایتالیا همکاری میکنم دو دفعه زیر و روی ماشینمو گشتن!

به این میگن: زندگی یه طراح مظنون!

|+| نوشته شده توسط فرهاد در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا